بخشش

میگن خدا مهربونه از حق خودش می گذره و بنده هاشو می بخشه این میشه حق الله.

ولی از حق بنده اش که می شه حق الناس نمیگذره مگر اینکه بنده اش رضایت بده و خیلی وقتها بنده رضایت می ده و می بخشه .حالا این وسط می مونه تکلیف اون بنده ای که با خودش مشکل داره یعنی خودش نمی تونه خودش ببخشه .

راستی چرا بخشیدن خودمون گاهی وقتها اینقدر سخته؟؟

خدا

انسانها بر سه گونه اند:

عده ای خدا را کشف کردند تا تجارت کنند

عده ای خدا را خلق کردند تا پرستش کنند

و تنها عده ای خدا را حس کردند تا زندگی کنند.

نقش آدمها

 همیشه در زندگی مشغول بازی کردن نقشهای گو ناگون هستیم در زمانها و شرایط مختلف . بعضی وقتها آنقدر در نقش خود غرق می شویم که ماهیت اصلی خود را فراموش می کنیم و خیلی وقتها دلهامون تنگ می شود برای بودن خود اصلی .

این را هم می دانیم که خیلی از نقشهایی که بازی می کنیم به خودمان نزدیک هستند ولی وای به زمانی که نقشی را بازی کنیم به دور از هستی واقعی خود. که متاسفانه در این زمانه آدمهایی هستند که به وفور این جور هستند و برای رسیدن به خواسته هاشون حاضرند هر نقشی را بازی کنند و باعث فریب آدمهای دیگر شوند ولی خوب چه می شود کرد !!!

این روزها

این روزها حس و حالم جوره دیگه ای شده جوری که تو این سالهای زندگیم کمتر اتفاق افتاده  یه جورایی احساس می کنم تو خلاء قرار گرفتم همه چیزهای دور و اطرافم برام گنگ هستند . سبک اند و بی وزن.

گاهی وقتها اتفاقاتی تو زندگی پیش می یاد که تو هیچ نقشی در اون نداشتی و همینه که آدم رو بیشتر اذیت می کنه یعنی زمانی که فکر میکنی همه چی خوبه و تو همه سعی تو کردی و دیگه جا برای هیچ حرفی نیست یه چیز ناگهانی مثل یه شهاب سنگ رو سرت فرود می یاد و مستیم می خوره تو مخیلت و این باعث می شه که افکارت قاطی و پاتی بشه این خودش یه طرف قضیه است و طرف دیگه اش دقیقا چیزیه که تو هر چی بهش بیشتر فکر می کنی کمتر نتیجه می گیری و اون ندونستن از اینه که چرا این اتفاق افتاد خیلی آدما تو این وقتها میگن حتما صلاح خدا در این بوده ولی من نمی تونم اینو بفهمم که صلاح خدا یعنی چه!!!!!! به هر حال برای دلخوشی خودم هم که شده اینجوری تعبیر می کنم که یا سرنوشت و بازی روزگاره یا قسمت یا این که دنیا دار مکافات و از هر دست بدی از همون دست می گیری و از همین حرفا که .....

نمی دونم واقعا گیج شدم فقط یه چیزی رو خوب می دونم اینه که امروزه شناختن و اعتماد کردن به آدما سخت شده واقعا سخت.

به فردا می نگرم و به دیروزم می اندیشم که کجای راه را اشتباه کردم که حال این روزهایم این چنین است.

تو را

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام، دوست می دارم

تو را به جای روزگاری که نگذرانده ام، دوست می دارم

و برای آخرین گناه ،  تو را دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن ،دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارند ، دوست میدارم

 

فاصله

 من در اندیشه فردایم

و تو در فکر دیروز

 و فاصله بین ما  .....

به سلامت نازنینم

تو با عشق تازه تو نامهربونیات بمون

من نمی بخشم تورو اینو تو نگام بخون

دست به هر سازی زدی

من که باش رقصیدم

واسه دلخوش کردنت

حتی به زور خندیدم

منی که یه لحظه از قهر چشات می مردم

حیف غصه هایی که برای عشقت خوردم

این همه نامهربونی به رنگ چشمات نمیاد

طفلی دیوونه دلم دوری تو ازمن نمی خواد

فکر این جاشو نکردم

این که تقدیر مبهمه

حالا از روزی که رفتی غصه تنها کارمه

به سلامت نازنینم

اینم از بازی ما

این دفعه واسه همیشه می سپارمت دست خدا

کاشکی هیچ وقت قصه من و تو آغاز نمی شد

که ترانه هام همه با غصه همساز نمی شد

این دفعه عهدمو بستم که دیگه عاشق نمی شم

دیگه با هیچ آدمی همدل و صادق نمی شم

منی که یه لحظه از قهر چشات می مردم

حیف غصه هایی که برای عشقت خوردم

 

 

 

 

شک

یه مدت یه حس غریبی افتاده تو وجودم،دارم به بودن یا نبودن خدا شک می کنم نمی دونم چرا؟

با اینکه می دونم هست با اینکه می دونم مراقب من با اینکه  میدونم هر جا می رم هوای منو داره ولی نمی دونم چرا بعضی وقتها اونجور خدایی که دلم می خواد نیست! وقتی این همه درد و رنج آدمهای اطرافمو می بینم وقتی می بینم یه نفر چه جوری با اینکه این همه خدا خدا می کنه هیچ جوابی نمی گیره به وجودش شک می کنم مگه نمی گن خدا عادله ،آخه این کجاش عدله که یه نفر با اینکه به یاد خدا هست و با خداست این همه بلا سرش میاد و یه نفری که انگار نه انگار خدایی هست هر کاری دوست داره انجام می ده و اونوقت کلی شاد و خوشحاله و هیچ بلا و اتفاقی هم براش نمی افته!آخه این اسمش می شه عدل؟ مگه نمی گن خدا حکیمه پس این چه حکمتیه!واقعا گیج شدم نمی دونم هست،نیست اگه هست پس چرا وقتی ازش می خوام تا در مورده کاری که نمی دونم درسته یا غلطه نشونه ای به من نشون بده هیچی نمی گه همین جوری ساکت و آروم می شینه پس لابد نیست که چیزی  نمی گه. می گن از شک تا یقین به اندازه یه باریکیه مو فاصله است .

علامت سوال

 

یک علامت سوال از آمدنت

یک علامت سوال برای رفتنت

و تمام عمرم دربین این دو علامت سوال می گذرد

دورترو دورتر

 

 ثانيه ها به دقايق مي رسند و دقيقه ها به ساعت،ساعتها شب و روز مي شوند وشب وروزا هفته ها را مي سازند  هفته ها ماه مي شوند و همين طوري پيش مي روند تا بشن سال.نمي دونم  چند هفته يا شايدم چند ماه يا چند ساله كه انتظار اومدنتو مي كشم ولي مي دونم سخت ترين كار دنيا انتظار كشيدن و از اون سختتراينه كه ندوني اوني كه منتظرشي ارزش اين همه انتظارو داره؟

 

يه روزي

                   يه جايي

 يه چيزي                يه جوري                         يه كسي

 

                           صبر داشته باش      

                                             

دلخوش

 

دلخوشم به یک ثانیه از برق نگاهت

دلخوشم به یک تبسم کوچک از خنده هایت

دلخوشم به یک دم از حرم نفسهایت

بی انصاف نباش من با یکبار دوستت دارم گفتنت هم دلخوش

می شوم.

تقاص

   

   لحظه های با تو بودن را به زنجیر می کشم

   تا تقاصی باشد برای  لحظه های بی تو بودن. 

  تو بگو این جدایی به این همه تقاص می ارزد.

زندگی پیانویی

 زندگي مثل يه پيانو مي مونه ،همون جوري كه تو پيانو

 كلاويه هاي سفید  و سياه داريم تو زندگيم شادي و غم

داريم ،خوبي و بدي داريم،راحتي و سختي داريم ،اگر

كلاويه سفيد به تنهايي بنوازه موسيقي زيبايي به ما نمي ده

همين طور اگر كلاويه سياه به تنهايي بزنه آهنگ دلنشيني 

نداريم ،زندگي همين جوره اگر همش شاد و راحت و خوب باشه

و سختي و غم نداشته باشه ديگه شادي و خوبيش به چشممون

نمياد و از كنار هم بودن غم وشادي،خوبي وبدي كه لحظه هاي

تلخ و شيرين رغم مي خوره و مي شه زندگي ،درست مثل

 كلاويه هاي سفيد وسياه كه از كنار هم بودنشون يه موسيقي

دلنوازبه ما مي ده.زندگيتون پيانويي باشه.

عطر موهات

 

رفتنت غم رو با من تنها گذاشت

عطر موهات رو، رو سينه ام جا گذاشت

دستاي من خالي از دست تو شد

دلخوشيهام داشتن عكس تو شد

من كه دلتنگ خنده هاتم

من كه هرروزوچشم براتم

تو سكوت كوچه ها گوش به زنگ اون صداي پاتم

بوي بارون بوي كاج

بودنت هر وقت و هر جا

يادگاري از تو و عشق تو شد تو خواب ورويا

ظهر عاشورا ظهر خونین ایران

 

وقتي مدرسه مي رفتيم و كتاب تاريخ مي خونديم هميشه تو تمام سالها به اين نوشته برمي خورديم كه بين سالهاي 1342 تا 1357

وقتي مردم تو روزهاي تاسوعا وعاشورا براي عزاداري به خيابون مي آمدند نيروهاي رژيم پهلوي به مردم حمله مي كردند

وآنها را به خاك و خون مي كشيدند،بعدشم تو همون حال وهواي بچگي پيش خودمون فكر مي كرديم آخه يه رژيم چطور مي تونه

تو همچين روزي اين بلاهارو سر مردم بياره!سالها گذشت و

رسيديم به سال 1388 و بچه هاي اون زمان شدند جوانهاي حالا

وبازم ديديم اون چيزهايي كه تو دوران مدرسمون توتاريخ

مي خونديم در روزعاشوراي دي 1388 عينا تكرار شد با اين تفاوت كه تو اون سالها فقط اين اتفاقات رو مي خونديم ولي تو روزعاشورا به عينه ديديم و جالبتر اينكه دولتي كه خودش رو

مدافع حقوق بشر در تموم دنيا مي دونه و اگر يه نفر تو غزه و

فلسطين و لبنان مورد ضرب وجرح قرار بگيره سه روز عزاي

عمومي اعلام ميكنه و از مردم مي خواهد كه به خيابان بيايند ودر

دفاع از اين مردم تظاهرات راه بيندازند،چطور ميتواند در ظهر عاشورا به مردم حمله كند و ظهر عاشورايي ديگر را در سراسر

كشور رغم بزند وتمام مردم شركت كننده را عناصر بيگانه ودشمنان نظا م ومنافق بنامند .مگر آنها غير از اين است كه خواستار حقوق از دست رفتيشان هستند؟

چراغ قرمز

داشتم با خودم فكر مي كردم چه قدر خوب مي شد تو زندگيم مثل رانندگي چراغ قرمز داشتيم تا هر جايي كه خيلي تند مي رفتيم

يه چراغ قرمز جلومون سبز مي شد ومجبور مي شديم يه جاهايي

ايست كنيم و به دوروبرمون نگاه كنيم ببينيم تو اطرافمون چي

مي گذره،دوروبريامون چه جوري زندگي مي كنند ،احتياج به

كمك ما ،به مشورت ما ،به همدردي ما دارند يا نه ؟

ولي همچين گازشو گرفتيم و تند مي رويم كه انگار ته خط چه خبره فقط مي خواهيم برسيم چه جوريش مهم نيست ،مهم نيست

كه سر راهمون به چند نفر مي زنيم،چند نفرو از راه مي اندازيم

تو خاكي،دل چند نفرو مي شكنيم،دست چند نفرو كه احتياج

به كمك ما دارند رد مي كنيم،زير پامون دل چند نفرو مي زاريم

و از روش رد مي شويم آخه مهم فقط رسيدن چه جوريش خيلي

فرق نمي كنه بعدشم وقتي يه عزيزيو از دست مي دهيم تازه 

مي شينيم و ماتم مي گيريم كه واي چرا رفت و ما چه كارهايي

مي خواستيم برا يش بكنيم ولي وقتشو نداشتيم وزندگي فرصت نداد

و چه ها و چه ها .چرابايد اينجوري باشيم  وتا پيش هم هستيم

قدر هم رو ندونيم وبعد از رفتنش كلي غصه بخوريم وكلي گريه

و ناله سر بديم .به راستي چرا؟

فيلم زندگي

جهان يك پرده سينماست!

تهيه كننده، عمر ماست!

سناريست و كارگردان،خود ماييم!

هنرپيشه اول هم ما هستيم!

فيلم بردار،روزگار!

پس طوري بازي كنيم كه كساني كه به ديدن فيلم زندگي ما

مي نشيننداز ديدن بعضي صحنه ها خجالت نكشيم و مجبور

به سانسور نشويم .

راستي پيام فيلم زندگي ما چيست؟

گيلاس يخي

 

 هيچ وقت طعم اون گيلاسي رو كه با هم خورديم  يادم نمي ره

تو يه شب سرده زمستوني چه برفي مي اومد اون شب دو تاييمون

كنار شومينه نشسته بوديمو از اولين روز ديدار حرف مي زديم

و خاطرات چند سالمونو مرور مي كرديم واي كه چه شبي بود اون شب با اون گيلاسش.امشب تو بازم اومدي بازم مثل اون شب

برف ميباره و من بازم مثل اون شب كناره شومينم ولي تنها، آخه توامشب اومدي براي خداحافظي اومدي كه براي هميشه بري

مي گي نمي دوني قرار كجا بري ولي مگه فرقي مي كنه ديگه

چه اهميتي داره قرارمون به موندن بود كه تواونو شكستي حالا

مي فهمم كه چرا تو هيچ وقت قول نمي دادي وهميشه مي گفتي سعيمو مي كنم ولي هيچ قولي نمي دم ازم يه يادگاري مي خواي،

مي گي مي خواهي هميشه به يادم باشي منم يه گيلاس مي زارم كف دستت يه گيلاس يخي آخه هنوز يادمه كه تو مي گفتي گيلاس

سمبل عشقمونه ،تو مي پرسي چرا يه گيلاس يخي منم مي گم

گيلاس يخي سمبل قلبم كه از امشب يخ زده………

 

 

 

 

يار دبستاني

يار دبستاني من با من و همراه مني

چوب الف بر سر ما بغض من و آه مني

حك شده اسم من و تو رو تن اين تخته سياه

تركه بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بي فرهنگي ما هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب بد اگه بد

مرده دلها ي آدماش

دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه

كي مي تونه جز من وتو درد ما رو چاره كنه

يار دبستاني من با من و همراه مني

چوب الف بر سر ما بغض من و آه مني

  تقديم به همه دوستاني كه يه روز دانشجو بودند،دانشجو هستند و دانشجو خواهند بود.  

                                               

                                    روزتون مبارک                 

                                                   سبز باشید

علي درعرش اعلا بي نظير است

علي بر عالم آدم امير است

به عشق نام مولايم نويسم

چه عيدي بهتر از عيد غدير است

                                        عيدتون مبارك دوستان خوبم