داشتم با خودم فكر مي كردم چه قدر خوب مي شد تو زندگيم مثل رانندگي چراغ قرمز داشتيم تا هر جايي كه خيلي تند مي رفتيم
يه چراغ قرمز جلومون سبز مي شد ومجبور مي شديم يه جاهايي
ايست كنيم و به دوروبرمون نگاه كنيم ببينيم تو اطرافمون چي
مي گذره،دوروبريامون چه جوري زندگي مي كنند ،احتياج به
كمك ما ،به مشورت ما ،به همدردي ما دارند يا نه ؟
ولي همچين گازشو گرفتيم و تند مي رويم كه انگار ته خط چه خبره فقط مي خواهيم برسيم چه جوريش مهم نيست ،مهم نيست
كه سر راهمون به چند نفر مي زنيم،چند نفرو از راه مي اندازيم
تو خاكي،دل چند نفرو مي شكنيم،دست چند نفرو كه احتياج
به كمك ما دارند رد مي كنيم،زير پامون دل چند نفرو مي زاريم
و از روش رد مي شويم آخه مهم فقط رسيدن چه جوريش خيلي
فرق نمي كنه بعدشم وقتي يه عزيزيو از دست مي دهيم تازه
مي شينيم و ماتم مي گيريم كه واي چرا رفت و ما چه كارهايي
مي خواستيم برا يش بكنيم ولي وقتشو نداشتيم وزندگي فرصت نداد
و چه ها و چه ها .چرابايد اينجوري باشيم وتا پيش هم هستيم
قدر هم رو ندونيم وبعد از رفتنش كلي غصه بخوريم وكلي گريه
و ناله سر بديم .به راستي چرا؟